خرید بک لینک
یک زیر لیوانی جدید خریدم برا سر کار... که اگه بجنبید تا امشب تو استوری اینستگرام میتونید ببینیدش، قشنگه دوسش دارم ولی یه اشکال کوچیک داره، لیوان من روش جا نمیشه، به خاطر گلاش...

خیلی ادم ها هم همینجوری اند، خوبن، قشنگن، جالبن، اما اندازه ما نیستن... دست از سر این آدما برداریم.

برچسب: نویسنده: حسین مهدوی تاريخ: سه شنبه 25 آبان 1395 ساعت: 18:29

رفته بودیم از حیاط شرکت خرمالو بدزدیم... که دیدم اونجا پر از حسن یوسف ه... پرررررر

علی آقا گفت هرکدوم رو می خواهید بردارید ببرید...

و ما خوشحال شدیم و امروز

علاوه بر دو خرمالو

(که حوصله ندارم عکسش را اپلود کنم باز بروید در استوری اینستا ببینید..)

با یک گلدان بزرگ حسن یوسف به خانه می رویم..

برچسب: نویسنده: حسین مهدوی تاريخ: سه شنبه 25 آبان 1395 ساعت: 18:29

و اگر هشت میلیارد مردم زمین، تبریک باران کنندم

به اندازه آن ماچ خوشحالی مادرم به دل نخواهد نشست...

که بی شک خوشحال ترین مردم است بر خوشحالی های من...

برچسب: بهتر از برگ درخت,مادری بهتر از برگ درخت,دوستانی بهتر از برگِ درخت,دوستانی بهتر از برگ گل,دوستانی بهتر از برگ,دوستاني بهتر از برگ درخت,دوستانی دارم بهتر از برگ درخت,دوستانی دارم بهتر از برگ گل,مادری دارم بهتر از برگ درخت سهراب,دوستانی دارم بهتر از برگ, نویسنده: حسین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 2:40

برای صدمین بار صفحه موبایلم را چک میکنم..

برچسب: نو ریسپانس تو پیجینگ, نویسنده: حسین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 2:40

آدم ها عجیبند، نه این رویشان مشخص است و اعتماد کردنی و نه آن رویشان... رو؟ بعضی ها هزار رو دارند، گاهی گمان میکنی مواد مخدری، چیزی مصرف می کنند که هر لحظه به رنگی هستند.. در برابر این رنگ به رنگ شدن ها چه باید کرد؟ چطور باید یک رنگ ماند و طاقت آورد؟ مثلا به همکاری که در گروه همکاران تهدید می کند و خشک و بداخلاق مثلا حق نداشته اش را طلب می کند و بلافاصله در خصوصی فدایت شوم و دوستت دارم و بوس بوس.... حق اش نیست بزنم بترکد!؟ آدم ها عجیبند، نه این رویشان مشخص است و نه آن رویشان...

برچسب: نویسنده: حسین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 2:40

برویم بایستیم جلوی آینه و از جادوگر درون آینه بپرسیم: آینه ی جادویی، کی هست در این جهان زیباتر از دیگران؟


-زیباتر از دیگران، در زمین و آسمان بانوی من شمایید.

برچسب: مثلا من المشكاة والنبراس,مثلا من,مثلا من الکی,الکی مثلا منم,الكي مثلا من,الکی مثلا من چادری ام,الکی مثلا من بابا دارم,الکی مثلا من پسرم,الکی مثلا من دخترم,جوک مثلا من, نویسنده: حسین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 2:39

ایستاده ایم در اتوبوس، مثل همیشه شلوغ است.. یک زن جوان با مادر میانسال و دختر 10ساله اش سوار می شوند.. مثل همه یک گوشه، یک میله را میگیرند و می ایستند.. در نیمه های راه یک صندلی خالی می شود، زن جوان بدون هیچ تاملی به دختر می گوید بنشین.. دختر بچه می پرسد تو چی؟ می گوید تو بشین. کمی می گذرد، مادر بزرگ به زن جوان می گوید: لاقل خودت می نشستی که مادری..... و این جمله را دوبار تکرار می کند، خودت می نشستی که مادری.... خیلی ساده است، آن زن نه تنها خودش به مادرش و خیلی زن های میانسال دیگر اهمیتی نداده، بلکه به دخترش نیز یاد داده که به هیچکس بها ندهد حتی «مادرش»... من در تلگ

برچسب: نویسنده: حسین مهدوی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 12:57

بعد از هفته ها، وقتی امروز سوار ماشین جدیدم، راه افتادم بیام سر کار.. به خودم نهیب زدم، الی خانوم رانندگی شما نشانه شخصیت شماست نه اتومبیل شما...

و با خودم متعهد شدم حتی بیشتر از قبل قانون رو و حریم دیگران رو (سواره یا پیاده) رعایت کنم...

+خدایا شکرت ازین مرحله گذشتیم.

برچسب: نویسنده: حسین مهدوی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 12:57

بر حسب اتفاق و خواست بی شک خداوند سه هفته ای میشه که با وسایل نقلیه عمومی آمد و شد می کنم.. همه راه ها رو امتحان کردم و همه مسیرها رو تست کردم... مثلا مترو ده دقیقه زودتر می رسم ولی به کمپوت شدن سر صبحش اصلا نمی ارزه.. و یا تاکسی خب اونم یه کم زودتر می رسم ولی خب خیلی گرونه، برای آدمی که 6بلکم 7ساله با وسیله شخصی خودش اومده و رفته، پول به تاکسی و خطی و گذری دادن بسیار دردناک است.. حالا سه چهار روزی هست یکی از مسیرهای رفت و برگشتم رو اتوبوس انتخاب کردم، برحسب شانس ممکنه یه صندلی خالی بهم برسه یا نه.. به شلوغی مترو نیست و هر روز هم تاخیر میخورم و در عین حال نسبتا ار

برچسب: اگر دختری را دوست داشته باشیم,اگر دختری را دوست دارید,اگر پسری دختری را بخواهد,اگر پسری دختری را دوست داشته باشد,اگر مردی دختری را بخواهد,اگر پسری دختری را برای ازدواج بخواهد,اگر پسری دختری را نخواهد,اگر بخت دختری را بسته باشند, نویسنده: حسین مهدوی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 7:28

مبادا به نداشتن ِ هم عادت کنیم!

مبادا دل گشاد کنی و هر چه بگذرد دلت برای من تنگ نشود... مبادا وقت خوردن نان های خامه ای جلوی چشمت ظاهر نشوم! مبادا این روزها، روز مبادا باشد..

میدانی چیست!

انار دل من رسیده است، دیر بچینی اش ترک میخورد، ترک بردارد رهگذرهای بیرون باغ را به هوس می اندازد.. کاش خرمالو بودم، گس و نشسته بر یک شاخه بلند... آنقدر بلند که حتی نگاه رهگذران به آن نمی رسید..

برچسب: نویسنده: حسین مهدوی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 7:28

چند خانم میانسال آنطرف سر نمیدانم چه چیزی بحث میکنند، خانمی که به گمانم دیگر از میانسالی اش گذشته میچرخد می آید اینطرف بایستد.. تعارف میزنم بیاید بنشیند قبول نمیکند، روبرویم می ایستد.. می گوید: الان 97 سالمه، همشو تو این تهران بودم، اتوبوس سوار می شدیم 2شاهی، 4قرون... میدونی الان چرا این وضعیته؟ انقدر شلوغه؟ من: چرا! ادامه میده: از شوهراشونه، یا شوهر ندارن، یا شوهراشون عرضه ندارن، قدیم مردا میومدن خونه با یه بغل پر... و ادامه می دهد.. من اما فقط به 97 سالگی ام فکر میکنم.. من در تلگرام: https://telegram.me/darchin_e_chindar/290

برچسب: نویسنده: حسین مهدوی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 7:28

هوا یک جوری است که الان نباید اینجا نشسته باشم، باید سوار اتوبوس های تجریش باشم، بروم برسم به امامزاده، یک چادر صورتی گلدار سرم کنم، بعد از زیارت، بروم در بازارچه، زرشک تازه و گلابی های جنگلی بخرم، دور بزنم سوار خطی ها بشوم، بروم دربند، سوار تله سی شوم، آن بالا که پیاده شدم، بروم در رستوران همیشگی بنشینم رو به رودخانه، روی بالکن، همانطور که دارم یخ میزنم چای بخورم و با موبایلم صدتا عکس از طبیعت بگیرم و سرما که تنم را منجمد کرد جمع کنم و باز با تاکسی خطی ها برگردم تجریش و سوار بی آر تی بشوم، برگردم راه آهن... و بروم خانه. من در تلگرام: https://telegram.me/darchin_e_chi

برچسب: نویسنده: حسین مهدوی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 7:28

مردهای توی خیابان بسیار عجیب ند.. تا می بینند یک دختر ترگل ورگل منتظر تاکسی است، می آیند بوق میزنند، و سوارت میکنند، بعد از کمتر از یک دقیقه که میفهند نخیر این یکی از آن یکی ها نیست و به واقع مسافری بیش نیست، اهل حرف و گپ و نیشخند نیست، بی سبب یا راه را اشتباهی می روند یا از ترافیک می نالند تا خودت پیاده بشوی... بله خب پیاده می شویم و از خدایمان است که از شر آدم های بیمار گونه خلاص بشویم... کاش کمپینی راه بیافتد با عنوان اینکه: هر دختر زیبایی، فاحشه نیست، هر زنی که کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده، الاف و بیکار نیست، هر زن یک انسان است که حریم و حرمت دارد و

برچسب: نویسنده: حسین مهدوی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 7:28

صفحه بندی